زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،
تصمیم گرفت برای گذراندن ماجرای جذاب زن جوان و پر روئی
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،
تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند.
او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت،
متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد . او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت .
پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم . شاید اشتباه کرده باشد. ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت، آن مرد هم همین کار را میکرد.
اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنشی نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟
مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی میخواست!
زن جوان حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست . آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد … یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته است .
آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد… در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد از بیسکوئیتهایش میخورد خیلی عصبانی شده بود و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرتخواهی نبود …
چهار چیز است که نمیتوان آنها را بازگرداند :
۱/ سنگ … پس از رها کردن!
۲/ حرف … پس از گفتن!
۳/ موقعیت… پس از پایان یافتن!
۴/ و زمان … پس از گذشتن!
چرا همیشه ما زودقضاوت میکنیم ؟
نظرات ()يا حق.......................
سلام.دوستای مهربونم ممنون که اينقدر به من لطف داريد و برام کامنت گذاشتيد.راستش حال و حوصله ی داستان نوشتن رو نداشتم ولی امروز ميخوام يکی از گفته های جبران خليل جبران را براتون بنويسم
. موضوع دوستی را برای ايندفعه انتخاب کردم چون يکی از بهترين دوستام از دستم عصبانی است .اون هم بخاطر اينکه من يه اشتباه کردم. نمی دونم اينو می خونه يا نه ولی باز هم برای ۱۰۰۰۰۰۰ بار بايد بگم شرمنده و معذرت می خوام
.وبگم که خواهش می کنم منو ببخش .قول می دم که جبران کنم..............
دوستی![]()
دوست شما همان دعای شماست که مستجاب شده است.
مزرعه ی شماست که در آن با عشق دانه می کاريد و با شکر درو می کنيد.
سفره ی طعام و شعله ی آتشدان شماست.
زيرا با گرسنگی نزد او می آييد و در کنار او آرامش می جوييد.
وقتی دوست شما از ضمير خيش سخن می گويد شما را نه هراس آن باشد که گوييد < چنين نيست > و نه دريغ باشد که گوييد < آری چنين است >.
و هنگامی که او سکوت می کندقلب شما از گوش کردن به آوای قلب او باز نمی ايستد.
زيرا در اقليم دوستی همه ی انديشه ها و همه ی آرزوها و انتظارات بی هيچ کلمه ای به دنيا می آيند و ميان دو دوست تقسيم می شوند.
و بگذار بهترين بخش هستی تو از آن دوستس باشد.
اگر او درای وجود تو را در هنگام جذر آب ديده است بگذار در مد آب نيز آنرا تجربه کند.
بگذار در پيوند شيرين دوستی خنده و شادی باشد و شريک شدن در لذتهای يکديگر.
زيرا در شبنم نکته های ظريف و کوچک دل آدمی صبح خود را می يابد و تازه و با طراوت می شود.
خوب اين هم حرف های جبران. ولی به هر حال اميدوارم که دوست گلم از من ناراحت نباشه.
همتون رو دوست دارم ...به اميد ديدار 


يا هو..............
نظرات ()
يا حق.................
سلام.......
خوب الان فکر کنم ۳ ماهی ميشه که من هيچ چيزی ننوشته ام .خوب فکر کنم تو اين ۳ ماه همتون از دست من راحت بوديد
اما الان اومدم يه داستان بنويسم. يه داستان در مورد....
خوب خودتون بخونيد......
قبلش از بهنوش عزيز ممنونم که مرتب به من سر ميزد. ولی انگار من بی معرفت بودم.
ديگه حتی روزها رو هم به ياد نداشت. زمان رو گم کرده بود. همه چيز واسش سياه يا بيرنگ بود. تنها کاری رو که تو اون روزا انجام می داد دانشگاه رفتن بود. هميشه ساعت ۵ صبح بيدار ميشد و دوش ميگرفت و بعدش می رفت دانشگاه. هميشه هم با اتوبوس می رفت. با اتوبوس می رفت تا مدت زمان طولانی تو راه باشه تا کمی وقت داشته باشه تا فکر کنه. ولی هيچ وقت به نتيجه ی منطقی نمی رسيد. دانشگاه هم واسش خسته کننده و تکراری شده بود. استادهای تکراری درسهای تکراری و.............. همه چيز و همه کس تکراری.از صحبت بين همکلاسيها يادش اومده بود که ديگه آخر ترم رسيده و امتحانات داره شروع ميشه. امتحانات شروع ميشه و هنوز اولين صفحه ی دفترهاش سفسد بود.يادش افتاد که بايد به دست و پای دوستاش بيفته تا بتونه جزوه ی فلان درسش رو بگيره و کپی کنه. بايد ميرفت سراغ استادها ( اين متن جزو داستان نيست:
آقايون و خانومای دانشجو ميفهمن منظورم چيه. واسه ی يه نمره ی ۱۲ ناقابل بايد رفت سراغ استادها تا مشروط نشيم. البته خانوما زياد با اين کارا کار ندارن و بيشتر واسه ی آقايون کاربرد داره
) مثل يه ماشين شده بود . تنها راهی که برای فرار از افکار مسخره و مسائل پيدا کرده بود خوابيدن بود.درواقع با خواب صورت مسئله رو پاک ميکرد.اون می خوابيد تا تو اين دنيا نباشه.برای اينکه دوباره افکار وچ به اون جسم نحيف و کم توان هجوم نيارن.آره خودش هم می دونست که اون افکار مسخره هستمن اما دوباره کم کم داشت به همون افکار اعتقاد پيدا می کرد. قبلا ۱ بار اون فکر رو انتحان کرده بود.اون رو عملی کرد اما فقط يه بدشانسی مانع شد تا به نتيجه برسن و اون هم وجود چند نفر اون اطراف بود.می خواست دوباره اون فکر رو عملی کنه اما می ترسيد البته ترس اون نه بخاطر خودش بود بلکه به خاطر دوستاش بود.دفعه ی قبل يکی از بهتری دوستاش نه تنها دوستش رو از دست داده بود .سايه ی خود اون دوست هميشگی خود رو از دست داده بود. و می ترسيد اينبار هم تکرار بشه.!!!!!!!!!!!!!!!!
دوست..........!!!!!!!!!!!!!!!!!چه واژه ی مسخره ای اون هيچ دوستی نداشت. ديگه دوست برای اون فقط يه واژه ی مبهم و تلخ بود. اون تنها دوستش رو تو اون حادثه ی تلخ به خاطر خودخواهی خودش از دست داده بود. بعد از مرگ سايه اش تنها کسی که به حرف های اون گوش می داد خودش بود.حرفاشو و درد و دل هاشو می نوشت بعد ۳ يا ۴ بار می خوند بعد آتيش ميزد.البته نه بخاطر اينکه اون نوشته هلا دست ديگران نيفتن..... چون می دونست اگه کسی ان ها رو بخونه هيچ کاری نمی کنه جز ديوونه خطاب کردن او. ميخواست بعد از مرگش هيچ چيزی از اون باقی نمونده باشه.ديگه چه اهميتی داره؟ هيچ کس اونو جزو آدما حساب نميکردبودن با نبودن اون برای هيچ کسی مهم نبود.هيچ کس اونو دوست نداشت.مثل افراد طاعونی با اون رفتار می کردن.همه از دوست شدن با اون طفره می رفتن.اون خوب ميدونست هيچ کس نميخواد مورد موحبت اون قرار بگيره.بعد به خودش گفت: آره ارزشش رو داره دوباره امتحان کنم. خوشحال بود که ديگه کسی رو نداشت با نگران اون باشه.مطمئن بود که ديگه کسی برای مردن اون اشک نمی ريزه و زاری نمی کنه.فکر می کرد اگه بمی ره همه خوشحال می شن پس چه اشکال داره کسانی که منو دوست ندارن خوشحال کنم.از دلسوزی بدش می اومد اما دوست داشت کسی ناز اونو بکشه. ديگه تصميم خودشو گرفته بود بعد فکر کرد به خودش ۱ بار ديگه فرصت بده . فقط ۱ بار چند روز عقب انداختن مرگش زياد مشکل نبود. اما چطور بايد از اين فرصت استفاده می کرد؟ يه هفته می شد که نرفته بود دانشگاه ديگه هيچ چيز واسش مهم نبود. هر طرف رو که نگاه می کرد مردم رو می ديد که درست مثل آدم اهنی شده بودن. هيچ چيز واسشون ارزش نداشت. ارزشهای انسانی واسشون ضد ارزش شده بود. وقتی حرفی از عشق ميزدی اونا می خنديدن و مسخره می کردن. وقتی کلمه ی محبت از دهنت بيرون می اومد اونا مثل آدمای کر و لال فقط نگاه می کردن. اونا معنی واقعی دوستی رو از ياد برده بودند. درک درست و واقعی از زندگی نداشتن.مطمئن بودم که پول در نمی آوردن که زندگی کنند بلکه زندگی می کنند واسه ی اينکه پول در بيارن.ياد اين جمله افتاده بود:« در شهری که مردمانش عصا از کور می دزديدند من با خوش باوری محبت جستجو می کردم .» زنا و مردا با هم ازدواج می کردن فقط به خاطر اينکه یه موجود بی گناه رو محکوم به زندگی کنند.....ديگه بی فايده بود نمی شد هيچ کاری کرد. يه فکری به ذهنش رسيد. سريع پا شد و رفت. چند ماه بعد در حالی اونو ديدم که تو تيمارسان بود و داشت مثل ديوونه ها به من می خنديد.......!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اين هم يه داستان بود که خوب زياد فرقی با زندگی من نداشت. خدا رو چه ديدی شايد من هم پس فردا از يه ديوونه خونه واستون چيز نوشتم
.
راستش نمی دونم ديگه کی بتونم چيزی بنويسم اما خوب بر ميگردم( حتما
) ولی قول نمی دم که از خونه براتون چيزی بنويسم شايد .............
يا هو.............................
نظرات ()يا حق..............................
تيک تاک -تيک تاک
همينطور می گذرند. آره عمر رو ميگم. دوستای گلم شرمنده که چند وقت نبودم و چند وقت نخواهم بود .چون واقعا الان شرايط نوشتن رو ندارم.اگه قابل دونستيد و خواستيد بت من ارتباط داشته باشيد خوشحال می شم که آفلاين ها و يا اگه شد آنلاين ببينمتون.
نکاربری من
اينه: "abigensians"
يا هو.................................
نظرات ()يا هو..............................
سلام
اينبار ديدم اگه باز هم از اون داستان ها بنويسم واقعاْ منو ميزنه
به همين خاطر ميخوام يه نوشته ای را که تو يکی از کتابهای پائولو کوئيلو خوندم بنويسم.
يکی از اشخاص داستان داشت اينو تعريف می کرد::::
يک شهری بود که مردمانش در آرامش زندگی می کردند و اين به آن علت بود که پادشاهی عادل و بالغ داشتند. يکی از روزها يک جادوگر پير که با پادشاه مشکل داشت يه معجونی را درون چاه آب اصلی شهر می ريزه بطوری که هر کس که از اون چاه آب بخوره ديوانه ميشه. طولی نميکشه که تمام مردم شهر ديوانه ميشوند. همه بجز پادشاه!!!!!!!!! چون شاه از چاه مخصوصی آب می خورد.تمام درباريان هم ديوانه شدند. کم کم همه دستورات شاه در نظر مردم که ديوانه شده بودند احمقانه می آمد. مردم و درباريان تصميم گرفتند که اون را از کار بر کنار کنند. شاه که موقعيت خود را در خطر می ديد دستور داد تا از آب چاه شهر آوردند و پادشاه هم از اون آب خورد. بله خورد. شاه هم مثل بقيه ديوانه شده بود اما تا آخر عمر بر اون شهر و مردم ديوانه اش حکومت کرد.
ای داستان به نظر من جالب بود.و چند صفحه بعد نوشته بود::
ديوانه بمانيد اما مانند عاقلان رفتار کنيد.خطر متفاوت بودن را بپذيريد اما ياد بگيريد بدون جلب توجه متفاوت باشيد.
يا هو.........................................
نظرات ()يا حق................................................
سلام
ببخشید که چند وقت نبودم . اما خوب امتحان داشتم که خوشبختانه راحت شدم. حالا خوب یا بد تموم شد و رفت .
این متن رو چند بار نوشتم و پاک کردم . اما دوباره نوشتم. دودل بودم که اینو بنویسم یا نه . ولی آخرش تصمیم خودمو گرفتم.
اولین بار که اون صدای مرموز رو شنیدم تو محل کار بود. مشغول کار بودم که اون صدا رو شنیدم . داشت می خندید. هر چی اطرافم را نگاه کردم اصلاً هیچ چیزی ندیدم. اون صدا واسۀ من آشنا بود. بعد از چند دقیقه صدا قطع شد. خوب منم دیگه به اون فکر نکردم . دیگه شب شده بود و موقع برگشتن به خونه. اون روز تصمیم گرفتم واسه خودم جشن بگیرم. آخه اون روز 20 شهریور بود. ( 20 شهریور روز تولدم بود) و مثل همیشه هیچ کس یادش نبود. هیچ کس. دیگه من هم داشتم فراموش می کردم. داشتم بر می گشتم. البته پیاده چون خیلی دوست دارم پیاده راه برم و فکر کنم. از کوچه و پس کوچه ها داشتم بر می گشتم. کوچه ها تاریک بود . انگار برق ها رفته بودن. من هم لباس همیشگی که دوست داشتم پوشیده بودم . همون تی شرت سیاه رنگ و شلوار لی سیاه رنگ . به بدنم نگاه کردم . به زور می تونستم که بدنم را تشخیص بدم. انگار من هم جزئی از تاریکی شده بودم. عجب سکوتی بود . چشمهام رو بستم و راه رفتم . اون مسیر رو مثل کف دستم می شناختم . چون زیاد پیاده از اونجا می رفتم. من معمولاً از شلوغی فرار می کنم. و بیشتر تنهایی را ترجیح میدم. چند قدمی راه رفتم. صدایی شنیدم. آره اشتباه نمی کردم، همون صدا بود ، اما....اما این بار داشت گریه می کرد. اطرافم را نگاه کردم. هیچ چیز نمی دیدم . انگار کور شده بودم. سمت راستم یه چراغ روشن بود. توجه من رو به خودش جلب کرد. رفتم طرف اون چراغ، دیدم یه پارک اونجاست.برام خیلی عجیب بود چون تا اون موقع من اونجا هیچ پارکی ندیده بودم . انگار یک دفعه اونجا سبز شده بود. صدا از اون تو میومد. کمی می ترسیدم اما نمی دونم چرا رفتم اون تو. هیچ چیز نبود. پارک بزرگی بود و درختان قطور و تنومندی داشت. اطراف را نگاه کردم. با احتیاط رفتم تو عمق پارک . هر چی بیشتر میرفتم صدا ضعیف تر می شد . رسیدم روی یک پل. از زیر اون پل جویباری روان بود. چند دقیقه روی اون پل وایستادم ، احساس سبکی می کردم. می خواستم پرواز کنم. وقتی چیزی ندیدم ، نا امید شدم و داشتم بر می گشتم. تقریباً به در اصلی رسیده بودم که متوجه یه چیزی شدم . یه چیزی افتاده بود رو زمین و به پسر بچه داشت بالای سر اون گریه میکنه. خوشحال شدم که صاحب اون صدا را پیدا کردم. رفتم نزدیکتر. نزدیکتر و باز هم نزدیکتر .چیزی را که می دیدم باور نمی کردم. اون که رو زمین افتاده بود شبیه من بود..... نه، اشتباه نمی کنم اون خود من بودم!!!!! اما این امکان نداشت. بدن من بود. به خودم نگاه کردم . انگار کدر شده بودم. از زمین فاصله داشتم. عرق سردی رو پیشونی من نشسته بود. ترسیده بودم. به پسری نگاه کردم که بالای سر بدن من گریه میکرد. به صورت اون بچه نگاه کردم. .وای خدای من این دیگه واقعاً باور نکردنی بود. اون پسر ، بچگی های من بود. داشتم دیوونه میشدم. هیجان زده شده بودم. اون چیزی را که می دیدم باور نمی کردم. اولش فکر کردم که خواب هستم اما ، نه همۀ اینها واقعی بود. یه چیزی منو به سمت آسمون می کشید. انگار یه پر شده بودم. دیگه نمی ترسیدم. خوشحال بودم. به آرزوم رسیده بودم . مرده بودم...مرده بودم. داشتم از ته دل می خندیدم.اون صدای خنده ای که امروز شنیده بودم همین خنده بود. صدای خندۀ خودم بود. نفهمی دم چه اتفاقی افتاد. انگار دوباره داشتم به سمت زمین بر می گشتم . احساس کردم یک نفر داره منو صدا میکنه. چشم هایم را باز کردم. اول نفهمیدم چی شده اما بعد از مدتی اطرافم رو نگاه کردم . تو بیمارستان بودم. پرستار می گفت شانس آوردی از اون تصادف جون سالم به در بردی. .................................................
بعداً فهمیدم وقتی که چشم هام رو بستم تا راه برم با یه ماشین تصادف کردم. خوب این هم شانس بد منه . کاریش هم نمیشه کرد. و من هنوز آرزو میکنم که تو روز تولدم بمبرم.
اینجا باید از یکی معذرت بخوام
. فکر کنم خودش بدونه کی رو میگم. ازهمتون ممنون که به وبلاگ من سر می زنيد. واقعاْ ارزش اين همه محبت رو ندارم. قربان همتون . تا بعد.......
يا هو.....................................
نظرات ()دوباره يا حق..................................................
سلام به همۀ دوستای خوبم و از همتون ممنونم که به وبلاگ من سر می زنید. اگرچه چندان وبلاگ قشنگ و جالبی ندارم.نمی خواستم این متن رو بنویسم اما دیدم که اگر این کار رو نکنم می ترکم. و میخواهم کار خودم را توجیه کنم. این ماجرا دقیقاً سه روز بعد از آخرین امتحان نهاییم اتفاق افتاد که برای من اتفاق جالب و تجربه ای قشنگ بود ولی از نظر دیگران کاری احمقانه بود....
صبح ساعت ۶ بود که با دوستام شروع کردیم به بالا رفتن ( من کوهنوردی را خیلی دوست دارم و هر هفته اگه هوا خوب باشه یه سری میزنم) ۵ نفر بودیم. موقع بالا رفتن هیچ اتفاق جالبی نیفتاد . من همش دلشوره داشتم که نکنه نیاد و با اینکه نکنه اتتفاقی واسۀ اون بیفته…. و همش تو خودم بودم .اصلاً آروم و قرار نداشتم و سریع حرکت می کردم و هی صدای دوستام در می آمد. ساعت نزدیک ۹ بود که اومد . وقتی دیدمش به اون لبخند زدم . مثل همیشه سر حال بود اما نمی دونم چرا اون روز دیرتر از همیشه اومد.دیگه او ضاعم تغریباً عادی شده بود . ساعت ۱ بعد از ظهر بود که خواستیم برگردیم تو راه برگشت نمی دونم چرا باز فکرهای همیشگی دوباره به سراغم اومد. فکر این که ما برای چی محکوم به زندگی کردنیم؟ و فکرهایی از این قبیل. و چون مثل همیشه به نتیجه نمی رسیدم اعصابم به هم می ریخت. تازگی ها خیلی زود عصبانی میشدم ( البته الان هم همونطوری هستم ). نمی دونم چطوری اما انگار فکر منو خونده بود. به من گفت تو به نتیجه نمی رسی چون همش فکر میکنی. تو نباید فکر کنی نباید بگی چرا بلکه باید تصمیم بگیری . تو باید تصمیم بگیری می خواهی یا نه. و باز ساکت شد. من دوباره فکر کردم اما به حرف اون. حرف جالبی زده بود. حدود ۲۰۰ متر مونده بود تا پایین و تنها ۱ شیب تند باقی مونده بود.به خودم گفتم اگه قراره کاری کنم الان موقعشه. برگشم تا از اون بپرسم که آیا درسسته یا نه. مثل همیشه پشت سرم می اومد. اون گفت من نمیگم درسته یا نه فقط این را بدون که من با تو هستم و هر کاری انجام بدی تا آخرش با تو می مونم. کمی دلگرم شدم. حالا فقط ۱۰۰ متر مونده بود. تصمیم خودم را گرفتم . شروع کردم به دویدن. ۹۰ متر، ۸۰ متر،۷۰ متر، دیگه چیزی جز زمین خوردنم نفهمیدم. بعدش سیاهی بود. به خودم گفتم دیگه تموم شد. دیگه مجبور نیستی که به اون زندگی ادامه بدی. از ته قلب راضی بودم چون به آرزوم رسیده بودم. همه جا سیاه بود .از این بابت هم خوشحال بودم( آخه من رنگ سیاه رو دوست داستم و دارم ) . با خودم تصور می کردم که جنازۀ من چه شکلی می تونه باشه؟ اولین چیزی که به ذهن من رسید شکل لاشۀ گربه هایی که وسط خیابون افتادن و بعضی از انسانها! نه بهتره بگم حیوانات دو پا اونا رو کشتن . همون لاشه هایی که من واشسون ساعتها توی اتاقم گریه می کردم ( من عاشق گربه ها هستم و اونها تنها موجودات زنده ای هستند که من واسشون درد ودل می کنم. علتش را بعداً میگم.) . ووای یهو همه چیز عوض شد و من صدایی شنیدم. ترسیدم به خودم گفتم نکنه که من خواب باشم و الان باید بلند شوم و برم و انتحان بدم ( من اکثر شبها از اینجور خوابها زیاد میبینم. خواب پرت شدن، غرق شدن و .......) نکنه بازم خواب هستم. چشمام رو باز کردم . دیدم افراد زیادی دورم جمع شده بودن. نه خواب نبودم اما هنوز نفس می کشیدم. تمام اجزای بدنم درد می کرد.انگار تمام سلول های بدنم هم دیگر را دفع میکردند مثل دو الکترون. بافت های بدنم داشت از هم جدا می شد. کمی اطرافم را نگاه کردم و نشستم. سرگیجۀ عجیبی داشتم. انگار تمام دنیا روی سرم خراب شد و این حالم بدتر شد وقتی که فهمیدم اون نیست. من دوستم رو گم کرده بودم. دیگه نمی تونستم سایه ام را ببینم. سنگ صبورم به خاطر من ، به خاطر خودخواهی من یه روز از زندگیش هدر رفت. بعد به یاد آخرین حرف اون افتادم . " من تا آخرش با تو هستم" بی اختیار بغضم گرفت اما نمی خواستم کسی ببینه . اون با من اومد با من افتاد ولی با من به این زندگی برنگشت. من دیگه اون روز اونو ندیدم . اون روز اون دیرتر از همیشه اومد و زودتر از همیشه رفت... .
این ماجرایی بود که واسۀ من ۲ سال پیش اتفاق افتاد و هیچ سودی واسۀ من نداشت! چرا حالا که فکر می کنم میبینم برای اولین بار تا دم مرگ رفتم و این آخرین بار هم نخواهد بود. خلاصه اوندفعه من ۲۴ تا بخیه، ۴ تا شکستگی سر و میگرن که الان داره منو میکشه عایدم شد.و کلی خون از من رفت. تمام او اتفاقات افتاد و من فهمیدم اگه یک روز دیگه تصمیم گرفتم تا بمیرم تو کوه این کار را نکنم چون نخواهم مرد، و شاید هم من خوش شانس بودم یا شاید هم بد شانس....
ياهو................
نظرات ()يا حق....................................
سلام دوستان عزيز
اگه قبلاً نوشته های منو خونده باشید در همه آنها به جز یک موردشون (البته من زیاد چیزی ننوشتم) در مورد مرگ حرف زدم اما اوروز می خواهم می خواهم از لحظه شیرین تولد حرف بزنم و یک داستان جالب واستون تعریف کنم. (امیدوارم که دزیره عزیز این دفعه دیگه از دست من ناراحت نشه)
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: "می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ "
خداوند پاسخ گفت : " از میان تعداد زیادی از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد. "
اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه.
اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد :"فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. "
کودک ادامه داد :" من چطور می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟"
خداوند او را نوازش کرد و گفت :" فرشته تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی ."
کودک با ناراحتی گفت :" وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟"
اما خدا برای این سؤال هم پاسخی داشت :" فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی ."
کودک سرش را برگرداند و پرسید :" شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟"
فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودگ با نگرانی ادامه داد : " اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم نگران خواهم بود." خداوند لبخند زد و گفت :" فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت . گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود ."
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید بزودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سؤال دیگر از خدا پرسید :" خدایا! اگر من باید همین حالا بروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید ."
خداوند شانۀ او را نوازش کرد و پاسخ داد :" نام فرشته ات اهمیتی ندارد . به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی ."
خوب داستان تموم شد . از نظر من که خیلی جالب بود. و وقتی فکر مکنم مادرم هم همینطوری بوده و همه مادر های دنیا همینطوری هستند. این داستان رو از یک کتاب کوچولو خوندم و نوشته بود که نویسندش ناشناس و اسمش را ننوشته بود. خوب امیدوارم که همتون سلامت باشید و پایدار.
يا هو.....................................
نظرات ()